اطلاعیه دانلود کتاب و رفع مسئولیت : در صورتی که کتابی دارای حق نشر هست و در سایت منتشر شده ، لطفا از بخش تماس با ما اطلاع دهید تا حذف شود.
خانه » انشا » بازنویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است

بازنویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است

بازنویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است

در این مطلب از کافه نمره ، بازنویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است را آماده کردیم.

بازنویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است

بازنویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است

متن بازنویسی ضرب المثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است :

در روزگاران گذشته پیرزنی خوش ذوق و خوش بیان در روستایی زندگی می کرد، نگاهش گویای تجربیات فراوانش بود و دستانش شاهد روزگاران سختش و امان از چین و چروک صورتش که فریاد می زد

من زنی هستم از دیار سختی و ناملایمات اما جنگیده ایم، آنقدر در مقابل مشکلات ایستاده ایم و با گوشت و استخوان خود ایستادگی کرده ام که چین و چروک صورتم به احترامم از جای خود بلند شده اند و سر تعظیم فرود آورند و لبخند مهربانش که هر بیننده ایی را محو زیبایش می کرد به طوری که بی اختیار آن را وادار می کند که در دل خود اعتراف کند این زن یک اسطوره است. این زن یک مادر بود. مادری که خود را در لابه لای عروسک هایی دست ساز مادرش پرورش داد و شناخت.

همان موقع که  با دستان کوچکش عروسک هایش را به آغوش می کشید و به خیال کودکی اش به آن ها قبل از خود غذا می داد. این زن هر بار که لب برای سخن باز می کرد باری از خاطره و داستان تعریف می کرد، داستان پسری فداکار که در روزگاری جان خود را سپر کرد تا مادرش همچنان لبخند سحرانگیزش روی لبانش باقی بماند.

مطلب پیشنهادی دیگر :

از کودکی هایش، از نوجوانی هایش، هر روز یک خاطره و هر روز یک روز دیگر را بازگو می کرد. کودکان روستا هر روز با شوق و اشتیاق فراوان داستان هایش را دنبال می کردند ولی هر بار پیرزن داستان خود را نیمه راه تمام می کرد و با همان لبخند شیرین به گلایه های بچه ها نگاه می کرد و می گفت: به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنان باقی است.

بچه های روستا نیز به خیال خود فکر می کردند فردا ادامه داستان را می شنوند تا شاید پایان این حکایت و داستان را از زبان پیرزن بشنوند اما آن ها خبر نداشتند هرگز این حکایت پایان نمی یابد و هرگز این داستان تمام نمی شود زیرا او هم چنان انتظار می کشد. انتظار بازگشت فرزندش که به جنگ رفته و هرگز بازنگشته، او هر روز با یاد و خاطراتش زندگی می کند گویی هنوز پسرش در خانه وجود دارد و نفس می کشد.

او هنوز نام همسرش را به زبان می آورد و می گوید: مرد شب شد نان نمی خری؟ ولی هیچ جوابی نمی شنود! زیرا دیگران می گویند همسرت شهید شده و امان از روزی که یک مادر و یک زن، پدر هم نداشته باشد تا از دنیا و ناسازگاری هایش و از شوهر و پسرش که هم چنان قصد بازگشت ندارند گله کند.

Click to rate this post!
[Total: 0 Average: 0]
لینک های دانلود


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای ناول کافه محفوظ است